فرودش ناله اي است كه تو ...
گونه هايم گل مياندازد
قاجاري ميشوم
ميان آدم يخي ها
با دماغ هاي هويچ
و لبخند هاي دروغ
افسوس...
كه گرمترم اينجا
كناراين آدم هاي برفي
از زير آسمان زمين گير تو.
شاعر ترین خاموش این کتاب تویی
ومنم
که دست های بزرگت را
به گیسوی پیچ می بافم
و تا هوب هوب پرنده صبح مینشینم بیدار
به تماشای بنای قدیمی من
که سالهاست کج میرود ...
که گیر کرده ام در پیراهنم،
و جوراب هایی که بلندتراز پاهایم است.
گاهی که تب میکنم
پیشانی ام چه کوچک میشود
ودستهای تو چه بزرگ.
و من پر میشوم از هذیان برهنگی تصویرم...
خوابم که میبرد
نیمم گیاه میشود
نیمم این پرندگان سیاه که میروند.
بوقتان را حرامم نکنید
در هپروت من صدایی نمی آید.
سبز شود اگر این چراغ
و دوباره قرمز
هوشم را به انتظار باید نشست.
می خواهم سالها بمانم در این چهار راه
که فتحش تنها میرسد
به ادامه همین خیابان...
فراموش،
نشسته به شمارش دندان های دنیا.
حالی که شیرین است خواب،
در خم کوچه
....
تخت خواب بزرگیست دنیا.
هزار پاره شده ام به دندانم
آویزان به لنگ خودم
می پیچم
و تکرار میشوم
مثل چین های دامنم
کبک چشمهایم
خروس نمی خواند
و نگاه ثابتم
می کوبد بر دیواری که پشتش
ادامه ام را میبرد
به کجا که نمیدانم...
تنهایم نمی گذارم چرا؟؟
فراموش می کنم پاهایم را..
فراموشی ام میرود تا کوکب خانم
که زنی بود پاکیزه...
می نوشم..
و لبها ی داغم
ماهی کوچک سفره ات میشود.
تحویل می شود سال
تحویل نمی گیرم
نگرفته ام هرگز
می رقصم در گوشه ای از اتاق
با گوشه ای از سه گاه
من جهان چرت و پرت هایم را بالا آورده ام
حواسم را میگیرم در دست
می گذرم صوت زنان از همه چیز...
یادت را گم کر ده ام
البرزت را نمی بینم که سر بگذارم به شانه
افقت
که بنویسم بر خط
شالیزارانت را گره می زنم به سبزه
بخت خوابیده ات بیدار نمی شود.
من بهارت را پاییز میشوم....
اما مرا نه خواب...
شوری دارم که بر ساز نمی آید اینبار.
زمین را به گردنم می آویزم
ونخی بر انگشت
که بماند یاد خیالهایی که میروند.
تصویرم بر آینه سنگین نیست امشب
نخ این بادبادک
در دست باد است.
پشت گوشم را می بینم.
چاقویم هر روز دسته اش را می برد.
و من هر روز در راه خانه ،
در پیچ موهایم گم می شوم؛
وتا پیدایم شود،
صبح نیمه روشن فردا در پرده است
و سیرسیرکها در خواب.
آب که نه...
اقیانوس از سر اشتیاقم گذشته
شعرم صدای خنده هاتان را کم دارد
وخیالم بوی علف
که برود
برویم
با نارنجی ترش پیراهنت
بیا... همه لواشک هایم برای تو
نمی خوانند یا من ننوشته ام؟
تیر ماه ولی سرد!!!
و من که این بار ، پشت خودم غیبم زده است
و زمین که سکوی پرواز ماست.
...نه من دیگر مست نخواهم شد
فقط...
این دست به دستان نمی رود چرا؟
آنقدر دور از خیال
که زیر بار فاصله له نمی شویم
دلمان که شور می زند ٬ شور می زنیم
خیلی ها مانده اند در جواب سوال های سخت٬
بهتر است از کلاغ های آرام سوت زنان بگذریم
و نیاندیشیم به آن همه ستاره که چشمک نمی زد
و به پشت آن همه نگاه که ما نیستیم
و به آن همه تکرار که باز هم می شود
ندانند بهتر است .
من هم بعد از گفتن دهانم را می دوزم به چشم هایت ،
که دوخته ای به دهانم .
می خواستم دیدم به دنیا عوض شود،
دید دنیا به من عوض شد
من بزرگ شدم،
دهانم دیگر بوی شیر نمی دهد
بوی ودکا می دهد.
دنیا به من تحمیل کرد بزرگ شدن را
کودکی هایم با بادبادک هایی که مرتضی برایم می ساخت به هوا رفت
کودکی هایم میان مو های آشفته جنگلی جا ماند
مو هایم بلند شد
ناخن هایم بلند شد
پستان هایم انتظار شیر می کشند
فریاد می زنند مادر شدن را
دهانم بوی ودکا می دهد
کله ام بوی قرمه سبزی
دیگر مرا به رویای پرندگان راه نمی دهند
نان می خورم
غم نان می خورم
پدرم با سیگار هایش دود می شود
ومن چیزی نگفته در گلو را....
چیزی افتاد؛
زیرپای شما را نمی گردم ،محترم به نظر می رسید.
انگار به صلاحم نیست باور کنم،
آوای دهل از دور خوش است.
من چند ساله ام؟
از تولد مسیح یا هجرت محمد یا تولد گوش های من چند سال می گذرد؟
تمام تاریخ را از برم ؛
نامی از من در آن نیست.
چیزی افتاد؛
کاش آب قندی...
غولی آمد
مترسک گندمزار لیلی شد.
وما هر شب صد بار می نویسیم،
دارا نان ندارد...
یا سر من.
به ساعت که نگاه می کنم سر من گیج می رود؛
به سرم که می نگرم،
ساعت ها همه گیج اند.
خدایا چرا من کوچکنر می شوم؟
وقتی بعضی ها آنقدر بزرگند
که اضافه می آیند!