تبليغاتX
گنبد کبود

چیزی افتاد؛

زیرپای شما را نمی گردم ،محترم به نظر می رسید.

انگار به صلاحم نیست باور کنم،

آوای دهل از دور خوش است.

من چند ساله ام؟

از تولد مسیح یا هجرت محمد یا تولد گوش های من چند سال می گذرد؟

تمام تاریخ را از برم ؛

نامی از من در آن نیست.

چیزی افتاد؛

کاش آب قندی...

نوشته شده توسط سمیرا کریمی در ساعت 18:38 | لینک  | 

۱۳۵۷

غولی آمد

مترسک گندمزار لیلی شد.

وما هر شب صد بار می نویسیم،

دارا نان ندارد...

نوشته شده توسط سمیرا کریمی در ساعت 18:27 | لینک  | 

نمی دانم همه چیز گیج می رود،

یا سر من.

به ساعت که نگاه می کنم سر من گیج می رود؛

به سرم که می نگرم،

ساعت ها همه گیج اند.

خدایا چرا من کوچکنر می شوم؟

وقتی بعضی ها آنقدر بزرگند

که اضافه می آیند!

نوشته شده توسط سمیرا کریمی در ساعت 18:24 | لینک  |