تبليغاتX
گنبد کبود

من یک گربه خیسم؛

که گیر کرده ام در پیراهنم،

و جوراب هایی که بلندتراز پاهایم است.

گاهی که تب میکنم

پیشانی ام چه کوچک میشود

ودستهای تو چه بزرگ.

و من پر میشوم از هذیان برهنگی تصویرم...

نوشته شده توسط سمیرا کریمی در ساعت 17:10 | لینک  | 

پشت دیوار دانستگی

خوابم که میبرد

نیمم گیاه میشود

نیمم  این پرندگان سیاه که میروند.

بوقتان را حرامم نکنید

در هپروت من صدایی نمی آید.

سبز شود اگر این چراغ

و دوباره قرمز

هوشم را به انتظار باید نشست.

می خواهم سالها بمانم در این چهار راه

که فتحش تنها میرسد

به ادامه همین خیابان...

نوشته شده توسط سمیرا کریمی در ساعت 19:33 | لینک  |