تبليغاتX
گنبد کبود -

این حرف ها را به هیچ کس نگو 

ندانند بهتر است .

من  هم بعد از گفتن دهانم را می دوزم به چشم هایت ،

که دوخته ای به دهانم .

می خواستم دیدم به دنیا عوض شود،

دید دنیا به من عوض شد

من بزرگ شدم،

دهانم دیگر بوی شیر نمی دهد

بوی ودکا می دهد.

دنیا به من تحمیل کرد بزرگ شدن را

کودکی هایم با بادبادک هایی که مرتضی برایم می ساخت به هوا رفت

کودکی هایم میان مو های آشفته جنگلی جا ماند

مو هایم بلند شد

ناخن هایم بلند شد

پستان هایم انتظار شیر می کشند

فریاد می زنند مادر شدن را

دهانم بوی ودکا می دهد

کله ام بوی قرمه سبزی

دیگر مرا به رویای پرندگان راه نمی دهند

نان می خورم

غم نان می خورم

پدرم با سیگار هایش دود می شود

ومن چیزی نگفته در گلو را....

 

نوشته شده توسط سمیرا کریمی در ساعت 0:53 | لینک  |